بروید ای حریفان، بکشید یار ما را به من آورید آخر، صنم گریزپا را
به ترانه های شیرین، به بهانه های زرین بکشید سوی خانه، مه خوب خوش لقا را
اگر او به وعده گوید که: دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوئی و افسون بزند کره بر آب او و، ببندد او هوا را
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد، چه بود جمال خوبان ؟ که رخ چو آفتابش، بکشد چراغ ها را
برو ای دل سبک رو، به یمن به دلبر من برسان سلام و خدمت، تو عقیق بی بها را
164
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
همه کس خلاص جوید، ز بلا و حبس، من نی چه روم چه روی آرم؟ به برون و، یار اینجا
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
نظری به سوی خویشان، نظری برو پریشان نظری بدان تمنا، نظری بدین تماشا
چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بُستان و که خاصه یوسف ما
بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها
خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا
165
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامتست حقا
چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
غم و مصلحت نماند همه را فرود راند پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا
بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا
قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا
نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا
166
چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا
به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا
نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا
تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا
که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت بجز این چهار بادا
167
کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست گستران بر سر او سایه احسان و رضا
این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا
آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا
تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا
به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا
همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا
ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا
برچسب:
نویسنده: mehdi
تاريخ: دوشنبه
30 ارديبهشت
1392 ساعت: 20:32